خانه‌تکانی با چشمان بسته

چندی قبل بود که در وب‌گردی‌های بی‌هدف، عین خیلی از خیابان‌گردی‌های اهالی شهر در این روزها، با اتفاق «خانه‌تکانی وب‌لاگی» مواجه شدم.* به یاد «این‌جا» افتادم و این که بعد از ارسال آخرین نوشته، تنها کاری که کرده‌ام این بوده که سیزده تا از نوشته‌هایم را از دست‌رس خارج کنم و دور از چشم نامحرمان ببرم‌شان در انبار. خلاصه، باز گذارم که به این‌جا افتاد، سری به صفحه‌ی معرفی‌نامه‌ام زدم و دیدم از موجودیتی نابودشده حرف زده‌ام و راه ارتباط ئی‌میلی به صندوقی داده شده که مدت‌هاست بسته.** پس تغییراتی دادم که احوالات را روزآمد نشان دهد.
بعد به این فکر کردم که اصلاً آخر و عاقبت این‌جا چه خواهد شد. آیا می‌خواهم به همین وضعیت متروکه حفظ‌اش کنم؟ آیا روزی باز به آن برمی‌گردم؟ (آخر، در این سالی که گذشته، آن‌قدر ناامید و دل‌بریده از این‌جا، که تدارک صفحه‌یی نو دیده‌ام برای روز مبادایی که بخواهم باز وب‌لاگ‌نویسی را جدی‌تر بگیرم.) آیا ...
به هر حال، آن روز خانه‌تکانی آمد و رفت و در این جغرافیا نبودم که حتا اگر بخواهم بتوانم کاری بکنم. حالا که دو سه روزی گذشته، باز در یک وب‌گردی بی‌هدف، به صفحه‌ی «چشمان کودکان سرتاسر دنیا» برخوردم و عکسی دیدم از «تیپی دگره» که می‌بینیدش. (+ و ++)

tippi.jpg

فکر می‌کنم نیازی به توضیح ندارد که این عکس به اندازه‌ی کافی محرک بود تا بیایم و این نوشته را درجا بنویسم و این‌جا منتشرش کنم، دارد؟

پانویس:
امتیاز عکس متعلق به پدر و مادر تیپی‌ست: آلن دگره و سیلوی روبرتس.

پی‌نوشت:
* این صفحه مدت‌هاست که در صافی قانون‌گذاران اینترنتی گرفتار شده. پس لینک دادن به فیس‌بوک ممنوعه چه مایه‌ی محرومیت بیش‌تری در بر دارد؟

** بسیاری از لینک‌هایی که در گذشته در میان سطرهای نوشته‌هایم هست، دیگر راه به جایی باز نمی‌کنند، از بس که در این سال‌ها خانه‌های زیادی می‌شود سراغ گرفت که با خاک یک‌سان شدند یا صاحبان‌شان بر درشان قفل زدند و به جای دیگر مهاجرت کردند.

توضیح نهایی:
به خاطر دردسرهای موجود مربوط به پیام‌های ناخواسته و هرز، بخش نظرها را بسته‌ام. اگر کسی حرفی و سخنی دارد، می‌تواند بر دیوار فیس‌بوک‌ام بنویسد یا ئی‌میل بفرستد.

4 اسفند 1391




تشنه‌مه، تشنه‌شونه، تشنه‌شونه ... تشنه‌گی

زیر صفر
دو کس این سال‌های نکبت اخیر بُِر خورده‌اند در فضای ادبیات و هنر، حال آن که دست بالا زردنویس بوده‌اند و چماق‌دار و اصلا میلی ندارم اسمی ازشان ببرم. همین که بدانند جایی در باره‌ی ضعف‌شان هم واکنشی نشان داده می‌شود، خوش‌خوشان‌شان می‌شود که دیده شده‌اند. پس خیلی خیلی عادی از کنارشان می‌گذرم و نمی‌بینم‌شان.

به احترام جوزانی و به خاطر سنگینی تحمل‌ناپذیر جنگ و خون‌ریزی
در عوض، کسانی هستند در ادامه‌ی بودنی که همیشه شریف! حتا اگر این زمانه‌ی نکبت - تکرار مؤکد می‌کنم - قدرشان نشناسد و مجالی که فراهم می‌کنند برای عرضه‌ی اثرشان یک فضای متناقض ترسیم کند. این طور می‌شود که کارهایی پاک به درستی دیده نمی‌شوند. حالا این حکایت مسعود جعفری جوزانی‌ست با «در چشم باد»ش که با همه‌ی شرافت‌اش در تله‌ویزیون حضرات هرز می‌رود.
از این معضل متناقض تله‌ویزیون دیدن و ندیدن، با تلفن هم‌راه حرف زدن و نزدن، از دولت حقوق گرفتن و نگرفتن، و امثال آن که بگذریم، فکر می‌کنم باید منصفانه با محتوای هر اثری در وادی هنر و ادب روبه‌رو شد. حالا این حکایت «در چشم باد» است که به رغم همه‌ی کاستی‌هایش و اطنابی که در کارهای بلند با آن روبه‌رو می‌شویم، یک پروداکشن بزرگ است، در تمامی ابعاد؛ کاری که فیلم‌نامه دارد - به معنی واقعی کلمه - کاری که دکوپاژ دارد، کاری که بازی دارد، کاری که نقش‌هایش شخصیت دارند ...
چه نمایی بود آن‌جا که خانم پزشک دارد زخم مجروحی را درمان می‌کند و مجروح دیگری می‌گوید «تشنه‌مه» و طلب آب می‌کند و او سر حرف را با طرف باز می‌کند که چه دختر خوش‌گلی دارد تا حواس‌اش از آب پرت شود که برای حال‌اش خوب نیست و دمی بعد که سرش پایین است و اولی هم آب می‌طلبد، دستی که عکس دخترک را گرفته در کف، آویزان می‌شود و تصویر می‌رود روی چهره‌ی جان‌باخته‌ی مجروح با لبان خشکیده‌اش و همه چیز می‌شود «تشنه‌شونه تشنه‌شونه»! (بخشی از مجموعه که جمعه، هفت خرداد از شبکه‌ی اول پخش شد.)
و بماند که چه سرمایه‌های کلانی به اسم سینمای جنگ به باد رفته و حاصل‌اش شده خوش‌بینانه یک مشت کار شعاری، نصفه‌نیمه، اکشن و بدبینانه شده هم‌چنان آثاری با یک مشت صفت منفی: شعاری حال به هم زن، نصفه‌نیمه‌ی مهوع، اکشن توخالی!
به یادم می‌آید مجموعه‌ی «آژانس دوستی» و فیلم «جاده‌های سرد» که نقش او در تولید و ساخت‌شان، سندی‌ست برای مدعای بودن همیشه شریف جوزانی.

مرا با ادبیات انگار کاری نیست، هست؟
سید خواب‌گرد که پیش‌نهاد داد برای معرفی آثار داستانی‌‌یی که در سال ۸۷ منتشر شده‌اند و من نوعی وب‌لاگ‌نویس پسندیده‌ام، فارغ از همه‌ی بحث‌های حاشیه‌یی‌اش که کار به درست و نادرست‌شان ندارم، واقعا به فکر افتادم که چه چیزهایی خوانده‌ام. رفتم میان کتاب‌ها گشتم و خوانده‌ها را از انبوه نخوانده‌ها بیرون کشیدم.
«ها کردن» و «انتخاب» (+) که هشتادوششی بوده‌اند، «ماجرا از این قرار بود که ...» (+) و «خرت و پرت جمع‌کن» هم که هشتادوهشتی. کارهای یوریک کریم مسیحی و میترا الیاتی را هم که دوست داشته‌ام بخوانم، هنوز نخوانده‌ام. «بیوتن» هم که بیش‌تر از چند صفحه اجازه نداد پیش بروم از بس حس کردم دارد حرف زور می‌زند، گیرم که پرداخت زبانی داشته باشد و روایت‌اش فلان و بهمان.

imnotsparrow.jpg

خلاصه این که از میان آثار چاپ‌شده برای بار نخست در سال ۸۷ تنها «من گنجشک نیستم» آقای مستور را خوانده‌ام و بس.* حالا با این اوصاف، اصلا محلی از اعراب دارد که من بیایم فهرست بدهم که یک و دو و سه؟ گذشته از این و هر چند در این فاصله، همه‌ی کتاب‌خوانی‌ام این نبوده، و با همه‌ی تشنه‌گی‌ام برای خواندن، مرا با ادبیات انگار کاری نیست، هست؟**

اشاره:
این نوشته هیچ انسجام و یک‌پارچه‌گی‌یی ندارد. این هم یک جورش هست دیگر! آخر این روزهای خردادی، وقتی ادبیات رسانه‌یی شده محملی برای هجویه‌ی شکنجه، ناموس، اعتصاب، اعدام، بازداشت، زندان و همین طور بگیر و برو تا آخر، مگر می‌توانی به سر و ته نوشته‌ات فکر کنی؟ همین که می‌نویسی هنر کرده‌ای.

پانویس:
* نمی‌دانم چرا نشانی پای‌گاه وب مصطفا مستور را نمی‌توانم باز کنم و ببینم! برای این که چند خطی از کتاب «من گنجشک نیستم» را بخوانید، این نوشته را در وب‌لاگ «جای خالی داشتن» بخوانید. البته نگفته نگذارم به نظرم این اثر در اندازه‌ی داستان‌های کوتاه نویسنده نیست و حتا فکر می‌کنم «استخوان خوک و دست‌های جذامی» رمان به‌تری‌ست.
در ضمن، دو باره که شناس‌نامه‌ی کتاب را نگاه می‌کنم، می‌بینم همین کتاب هم سال ۸۷ چاپ نشده. در آن سال به ثبت کتاب‌خانه‌ی ملی رسیده اما در اردی‌بهشت ۸۸ از زیر چاپ در آمده است. پس همین هم ...
** یک توضیح کلی هم این که، متأسفانه نتوانستم پیوندهای مناسبی برای مدخل‌های این نوشته بیابم، مثل «آژانس دوستی» یا «انتخاب» سیمین دانشور.

پی‌نوشت:
«در برزخ خورشید طلوع می‌کند» و به این ترتیب، هر چند با مقداری کندی و تأخیر، بالاخره «برزخ» آف‌تابی شد.

8 خرداد 1389




مدرسه‌یی که می‌رفتم

من و دایی کوچک‌‌ام که با من چهار سال فاصله‌ی سنی دارد، به مدرسه‌ی ابتدایی عشایری می‌رفتیم.* از سال بعد آذین (+) هم به آن‌جا می‌آمد. سه سالِ اول تا سوم ابتدایی را به آن‌جا می‌رفتم تا این که به خاطر دیدگاه‌های رایج اول انقلاب که همه چیز می‌بایست یک‌دست می‌شد و این حرف‌ها، گند زدند به هیکل اداره‌ی آموزش و پرورش عشایری و عملا نظام مدرسه به هم خورد. از سال بعد، والدین‌ام مرا فرستادند به مدرسه‌ی دیگری و فرصت این که بیش‌تر با ارحام پولادیان هم‌کلاس باشم و در درس خواندن با هم رقابت کنیم، پیش نیامد. راستی، ارحام فوت‌بال‌اش هم خیلی خوب بود.**
در آن سال‌های تنگ‌نا و شروع جنگ، از همان اول ابتدایی که بودم آزمایش‌گاه علوم داشتیم و با میکروسکوپ تجربه‌ی کار کردن و دیدن پیدا کردم.