کله‌های گنده و جادوی نهان

به احترام آقای علی‌رضا باشی*

big-heads.jpg

آن‌چه می‌بینید، برگی‌ست از یک کتاب به نام «نمای نزدیک». این کتاب در واقع مجموعه‌یی‌ست از عکس‌هایی که «مارتین شولر»، عکاس اهل مونیخ، در سال‌های ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۵ گرفته. این عکس‌ها تنها نمایی نزدیک، بسیار نزدیک، از سر افراد مختلفی را نشان می‌دهند که بعضی‌هاشان حسابی سرشناس‌اند (و در میان این همه سر، چهره‌ی پدر و مادرش هم در دو برگ روبه‌روی هم دیده می‌شوند). بزرگی این سرها، گاه بزرگ‌تر از ابعاد واقعی، درست در دستان‌ات، یک جور هیبت خاص دارد که تو را جذب می‌کند. (برخی از این عکس‌ها را می‌توانید در «نمایش‌گاه اینترنتی اِیس» ببینید، البته نباید یادتان برود که دیدن مستقیم عکس‌ها در هر برگ از کتاب که تقریبا صفحه‌ی تله‌ویزیون بیست اینچی را می‌پوشاند، چیز دیگری‌ست.)
این کتاب مقدمه‌یی دارد نوشته‌ی «دیوید رمنیک»، سردبیر مجله‌ی «نیویورکر» از سال ۱۹۹۸ به بعد. در بخشی از این نوشته آمده:
"تمام ماجرای ستاره بودن در باره‌ی سطح است و اشباع، و «سرهای بزرگ» مارتین شولر همه‌ی آن کیفیت‌ها را محدود کرده است. آن‌ها به چهره، به بیان انسانی، بعد تازه‌یی می‌دهند و به همین دلیل است که همین طور مداوم نگاه‌شان می‌کنیم. این درست همان است که برای پرتره باید باشد.
کار بسیار سختی‌ست که مدت زمان زیادی به این چهره‌ها نگاه نکنیم، چه بشناسیم‌شان چه نه، ستاره باشند یا آدم‌هایی معمولی."
بعد از همه‌ی عکس‌ها یادداشت تشکر عکاس از همه‌ی کسانی که سبب شدند این مجموعه تهیه و چاپ شود، کتاب را به انتها می‌رساند. در آخرین خط این یاداشت تشکر، شولر از سوژه‌های عکس‌ها سپاس‌گزاری می‌کند که «اجازه دادند این قدر به‌شان نزدیک بشود».

* سال‌ها قبل که در تحریریه‌ی مجله‌یی مسؤولیت داشتم، تهیه‌ی مجلات خارجی یکی از گزینه‌ها برای تهیه‌ی منابع مختلف برای ترجمه‌ی مقاله و خبر بود. درست در ضلع شمالی میدان انقلاب مغازه‌یی بود که مجلات خارجی را به طور قاچاق وارد می‌کرد و می‌فروخت که مشتری‌اش شده بودم. مجلاتی که آن‌جا گیرم می‌آمد، کم‌تر جایی می‌شد سراغ گرفت و البته به قیمت خوبی هم حساب می‌کرد. مغازه را آقای علی‌رضا باشی می‌گرداند.
حالا بعد از سال‌ها، پری‌شب در آخرین دقایق بازدیدم از نمایش‌گاه کتابی که در دورترین نقطه‌ی شیراز برپاست – تا ۱۹ آبان – اتفاقی مقابل غرفه‌یی ایستاده بودم که همین کتابی که موضوع این نوشته است نظرم را جلب کرد. کتاب از بس که در دست بازدیدکننده‌گان ورق خورده، جلدش کاملا مستعمل شده. به هر حال، تصمیم گرفتم کتاب را بخرم و با فروشنده داشتم برای گرفتن کمی تخفیف چانه می‌زدم که یک باره هر دو هم‌زمان یادمان آمد قبلا هم‌دیگر را دیده‌ایم، نه فقط دیده‌ایم که مدتی با هم سر و کار داشته‌ایم. آری، او همان آقا علی‌رضای میدان انقلاب بود و من همان مشتری سابق. همین به یاد آوردن و آشنایی سبب شد تا تخفیف مفصلی دهد برای خرید کتاب، در حد نیمی از قیمت کتاب. بعد هم که من پول نقد در آن دم آخر نداشتم، قرار شد از عابربانک سیار در نمایش‌گاه پول تهیه کنم و وجه‌ کتاب را بپردازم، اما با تعطیلی عابربانک مواجه شدم. ناامید به غرفه‌ی «نیل» – همان غرفه‌ی آقای علی‌رضا باشی – برگشتم و گفتم: "انگار قراره این کتابو بازدیدکننده‌های دیگه هم ورق بزنن،" اما او گفت: "نه! ببرش! این هم شماره‌حساب‌ام. پول رو بریز به حساب‌ام هر وقت تونستی." این روزها و این زمانه که اعتماد داشتن حکم کیمیا دارد، واقعا مرام و معرفت به خرج داد.
شاید هم این رخ‌داد غریب – از توقف اتفاقی و نامنتظر من مقابل آن غرفه و حضور آقا علی‌رضا درست مقابل من گرفته تا آن یادآوری، بسته بودن بانک و اعتماد او – خودش نوعی جادوی نهفته در زیر و بم روزمره‌گی‌های زنده‌گی ام‌روز ماست! (نوشته‌ی «نقطه‌ی مکث» هادی و بحث‌های انجام‌شده در باره‌اش را بخوانید.)

17 آبان 1387







Entry Feed خوراك وب‌لاگ

هرگونه نقل قول از مطالب اين وب‌لاگ تنها با ذکر نشانی وب‌لاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وب‌لاگ ندارد.