خاطرات و خطرات برق نگاه

اویی که در کافه‌ی تعطیلی نشسته یک بار چیزکی نوشت از صداها، لحن‌ها و آواها. من حرف را کشاندم به تنوع نگاه‌ها که کم ندارند از صداها. حالا هم‌او در نوشته‌یی دیگر از عمو فرامرز یاد کرده که چشم‌هاش یک وقتی می‌خندید و وقت دیگری نه.
جدا از این‌ها، پیش از این بارها به کارکرد و اثر نگاه هر چشمی فکر کرده و نظرم را به زبان آورده‌ام، مثال برجسته‌اش برق چشم‌های «هادی»‌ست که مرا از راهی دور به نزد خود کشاند. مگر می‌شد آن جرقه را دید و بی‌اعتنایش ماند؟ این طرف و آن طرف هم دیده‌ام دوست و آشنایی که حدیث مشابهی را از عوالم چشمی روایت کند، مثلا «صالح» که در باره‌ی چشمان‌ام خط‌خطی کرد و مرا ذوق‌زده‌ی دوستی‌اش.
به هر حال، آن خرده‌نوشته‌های آیدا مرا برد به خاطرات و خطرات! کمی از خاطرات را که گفتم، اما صیغه‌ی «خطرات» چیست؟
می‌دانید، اگر نگاه یک چشم خالی نباشد، حتما برقی در ناخودآگاه آن است که ممکن است برای کسی بشود مایه‌ی کوری و برای دیگری بشود سبب شور و شعف. و در اوقات بیداری ذهن، نگاه می‌تواند چه بارهای گونه‌گونی را بردارد، بارهایی که در چشمان روبه‌روی تو پیاده می‌شوند و آن وقت ...، آن وقت است که تازه می‌فهمی چشمان‌ات شرر باریده‌اند یا تخم دوستی افکنده‌اند. و البته همه‌ی بارهای دیده‌گان شرارت و دوستی نیستند. این‌ها شاید دو سر طیف گسترده‌ی آن حالات و خواص باشند و در بین‌شان حتما از مهربانی خبری هست، از شادی، از تحسین و در میانه می‌رسد به آن‌جا که از ریزبینی، از کنج‌کاوی، از پرسش‌گری ردی بگیری در عمق چشمان و بالاخره، از آن سو، حتما از شماتت، از ایرادگیری و حتا از تلخی.
و خطر در آن است که تو نمی‌دانی آن چشمان روبه‌رو بار نگاه‌ات را چه‌گونه ارزیابی می‌کنند. وقتی این حس نهفته در نگاه تو از مرز چشمان دیگری می‌خواهد بگذرد، چه خبر داری از قوانین موضوعه و احوالات درونی روحی که ورای آن چشمان جا خوش کرده است؟ فرض کن از یک نگاه شاد به نادرستی به غمزه‌ی عاشقانه تعبیر شود و جواب لازم تا بگویی که چرا جسارت کرده‌ای یا چرا به عشق‌ورزی متعهد نیستی! یا این که تنها به تلخی و ناامیدی پرسش‌گری کنی و به حساب نگاه متفرعن‌ات بگذارند و داد و فریاد: "ای فرعون! تو انسانی! خدا را بنده باش!" حال آن که ...

the-eyes.jpg

از نفس این قصه که بگذریم، می‌دانید چه چیزی برای‌ام مهم است؟ این که بکوشم در برق چشمانی که شکارشان می‌شوم، آن‌چه را در سمت شادمانی طیف پراکنده قدر بدانم و نسبت به آن‌چه از آن‌سوی این گستره مواجه می‌شوم، تأمل کنم در خود و ببینم که چرا باعث چنان نگاهی شده‌ام. همین طور می‌کوشم نگاه‌ام عیان و یک‌پهلو باشد و اگر تلخی و ناگواری در چشمان‌ام بدود، تعارف نمی‌کنم و روراست به زبان می‌آورم تا مایه‌ی هزار تأویل و تفسیر نشود. و البته همه‌ی این‌ها میل و خواسته‌یی‌ست که نمی‌دانم تا چه اندازه تلاش‌ام مرا به‌‌شان نزدیک کرده و می‌کند.

راستی، تو در چشمان من چه می‌بینی؟

حاشیه‌ی باربط و بی‌ربط:
وقتی این متن را می‌نوشتم داشتم ترانه‌ی «من چه احمق هستم»* را با صدای «مدونا» (+) گوش می‌دادم.

* متن این ترانه را راحت می‌توانید در پای‌گاه‌های مختلف بیابید.

24 آبان 1387







Entry Feed خوراك وب‌لاگ

هرگونه نقل قول از مطالب اين وب‌لاگ تنها با ذکر نشانی وب‌لاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وب‌لاگ ندارد.