سیاسی بودن، با مدارا زیستن و بُر زدن زیبایی

به احترام یک دوست: «حسن رحمانیان»

۱
امضا و اعتراض اخیر من باعث شده تا اتفاقات کم و بیش جالبی بیفتد. منظورم از جالب هر چیزی‌ست که اعتنابرانگیز باشد، از زیاد شدن آمار رفت و آمد به این صفحه گرفته تا مفاد گپ و گفت اطرافیان در باره‌ی این کار، چه امضا و اعتراض من چه کلیت اتفاقی که افتاده و دعوایی که برخاسته.
به هر حال، آن امضا اسم مرا وارد سیاهه‌یی کرد که بسیاری آن را وارد جریانات سیاسی شدن می‌دانند و چنان تلقی کرده‌اند. آن‌ها که مرا می‌شناسند، می‌دانند که سال‌هاست دل‌بسته‌ی هیچ دار و دسته‌ی سیاسی‌یی نیستم، خاصه این که در یک ساختار سیاسی - اجتماعی ناسالم، هر عمل نصفه و نیمه‌یی فقط بر توقعات برآورده‌نشده‌ی عامه می‌افزاید و سبب یأس عمومی بیش‌تری می‌شود. و کار این دار و دسته‌ها چیزی ورای این خرده‌کاری‌ها نیست و من به شدت از مشارکت در چنین اموری گریزان‌ام. حالا اگر به رغم اعلام برائت‌ام از این دسته و آن گروه، حس می‌شود نگاه و رفتارم به یکی نزدیکی دارد، این دلیلی برای آن نیست که رفته‌ام زیر عَلم کسی و دارم سینه می زنم.
با همه‌ی این حرف‌ها، حتا اگر باز انگ سیاسی بودن بخورم، فکر می‌کنم ام‌روز می‌شود نگاهی به «خرداد» انداخت و به یاد داشت رویه‌ی روزمره‌ی «توقیف» و «سانسور» را.

۲
حدود ده هفته‌یی‌ست تقریبا که این صفحه را راه انداخته‌ام تا بهانه‌یی باشد برای جوری نظم را رعایت کردن، برای جوری نوشتن را از یاد نبردن، برای جوری از ارتباطات را از دست ندادن، برای جوری از زنده‌گی معاصر را زیستن. حالا که می‌نشینم و نگاهی می‌اندازم به آن‌چه گذشته در این مدت، می‌بینم که به یک بهانه‌ی خشک و خالی نمی‌شود برای برنامه‌ریزی منظم دل‌خوش کرد و همین طور امیدوار بود که مقید بشوی به نوشتن. از طرفی، نفس ورود به این ارتباطات و هم‌سایه‌گی با ساکنان این محله و مشاهده‌ی ره‌گذران مجال تجربه‌ی عمده‌ی خوبی‌ها و بدی‌های این سبک زنده‌گی را فراهم کرده است:
آشنایی با هم‌سایه‌هایی که کم‌کم با بعضی‌شان دوست می‌شوی، و از بعضی‌شان هم محترمانه گریزان؛
تفرج سر گذر و زیر گذر و آمد و شد به بازارچه و نقال‌خانه و اماکن مشابه این محله‌ی مجازی که هم فال است هم تماشا، هم گاه وقت‌ات را می‌سوزاند به هیچ؛
شنیدن خواسته و ناخواسته‌ی صدای دیگران و داد و قالی که می‌کنند، و خوب، هش‌یار و ناهش‌یار وارد گپ و گفت شدن با آن‌ها که گاه خوش‌آیندشان حتا نیست؛
و همین طور تمرین تاب آوردن این که کسانی هم هستند وسط حرف و خیال تو می‌پرند، بی آن که مراعات آداب کنند و حتا عده‌یی دیگر می‌آیند روبه‌روی خانه‌ات زباله می‌ریزند و روی دیوار این‌جا بد و بی‌راه می‌نویسند.
یک لحظه که از تأمل باز می‌ایستم می‌بینم که در وب‌لاگ‌داری، آن‌چه بر همه‌ی جنبه‌های این فعالیت می‌چربد، همین تجربه‌ی شخصی از نوعی سبک زنده‌گی‌ست. چه بخواهی چه نخواهی خودت هم درگیر تعامل می‌شوی و تنها این نوشته‌های مجرد و مستقل نیستند که منتشر، خوانده، به بحث گذاشته می‌شوند و آخر سر هم بعد از چندی فراموش. خوب است اگر می‌خواهی این‌جا بمانی به همه‌ی این‌ها آگاه‌تر باشی و در قبول واقعیت‌شان بیش‌تر مدارا کنی!

۳
دیگر این که هم‌کاری دارم که در مسیر طولانی بازگشت به خانه، هفته‌یی یک بار، در نهایت ساده‌گی و اعتقاد خود، از من و دیگران می‌پرسد: "در این هفته‌یی که گذشت، چه زیبایی‌یی را دیدید؟" این «حسن آقا» شده بی آن که خودش بداند، شاقولی برای این که ببینم در روزهای هفته‌ی گذشته چه‌قدر دیوار درست دیدن‌ام و زیبایی را بُر زدن راست بالا آمده.
دی‌روز مشغول کاری بودم با هم‌راهی دوستی، با موضوع «کودکان». نتیجه‌ی این هم‌راهی شد حظ بردن طولانی از موسیقی «هیچ وقت آن‌جا نبوده‌ام»* و دیدن برق نگاه بچه‌هایی که وجودشان را درخشان می‌کند. ببینید:**

smiling-girl.jpg

خلاصه، همین قدر سهم زیبایی این هفته‌ی توشه‌ام را پر می‌کند.

پانویس:
* این کار اثر «یان تیرسن» (+) است و تم اصلی موسیقی متن فیلم «سرگذشت شگفت‌انگیز املی پولن» است.
** این عکس اثر «مایکل پرینس» است و امتیاز آن متعلق به پای‌گاه اینترنتی «کوربیس» است. می‌توانید عکس‌های دیگری را در همین پای‌گاه ببینید تا برق نگاه‌های بیش‌تری شما را بگیرد.

6 دی 1387







Entry Feed خوراك وب‌لاگ

هرگونه نقل قول از مطالب اين وب‌لاگ تنها با ذکر نشانی وب‌لاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وب‌لاگ ندارد.