غریب‌تر از داستان تخیلی یا ساعت مچی جانِ هارولد کریک را ...

چند سال پیش به طور اتفاقی وارد یک پروژه‌ی بین‌المللی شدم که در آن نقش فنی – آموزشی داشتم و روی‌کرد کلی کار هم ترویج نوعی فعالیت اجتماعی - رسانه‌یی بر بستر اینترنت با استفاده از نرم‌افزار مدیریت محتوای اسپیپ بود. می‌شود حدس زد که این پروژه به سرانجامی که قرار بود، نرسید. شخصیت حقوقی هم‌کار ایرانی این کار از سوی دولت جمهوری اسلامی به خاطر مشارکت بدون مجوز با طرف خارجی و تردید در محل تأمین منابع مالی پروژه (شاید ربطی به چمدان‌های آمریکایی پر از دلار داشته!) متهم شناخته شد و از ادامه‌ی کار منع. به هر حال، طی آن مدت هم‌کاری، با لوران، مهندس فرانسوی هم‌کار در پروژه،* آشنا شدم و کم‌کم این آشنایی به رفاقت هم منجر شد، سر چند خرده هم‌کاری و مشورت متفرقه و متقابل در کارهای دیگر و سفری که در تابستان گذشته به ایران داشت و هم‌راهی کردن‌اش در شیراز. حدود یک ماه قبل، او با من نامه‌نگاری کرد که تعدادی سی‌دی که محصول یک پروژه‌ی مستندسازی و آموزشی‌ست پس از اتمام کار اضافه آمده و اگر من مایل هستم چند تایی از آن‌ها را برای‌ام بفرستد تا بین کسانی که مناسب تشخیص می‌دهم، توزیع کنم. (برای این که شائبه‌یی پیش نیاید، بگویم که محتوای این سی‌دی‌ها نسخه‌ی فارسی‌شده‌ی بخشی از اسناد ویکی‌پدیاست که بدون هیچ مانعی در اینترنت قابل دست‌رس‌اند و تنها گردآوری‌شان به این صورت امکان دست‌رسی به آن‌ها را بدون اتصال به اینترنت فراهم می‌آورد.) حالا بعد از دو سه هفته که از موعد دریافت‌شان می‌گذرد و هیچ خبری هم نبود، خانمی از نماینده‌ی شرکت حمل و نقل تماس گرفته که بسته‌ی ارسالی برای من توسط گمرک هوایی تهران توقیف شده است. باید اول خودم یا وکیل قانونی‌ام بروم دفتر این شرکت که بیرون از تهران است تا اوراق مربوط به مالکیت بسته را تحویل بگیرم و بعد هم سری به گمرک بزنم تا هم گمرکی بپردازم هم احتمالا پاسخ‌گو باشم که این سی‌دی‌ها چیستند. پذیرفته هم نیست تا آشنایی که معرفی‌اش بکنم پی‌گیر کار بشود. خلاصه، فکر می‌کنم در این شلوغی آخر سال و با لحاظ همه‌ی حواشی دیگر، به‌تر است قیدشان را بزنم و بخواهم تا این بسته‌ی ارسالی مرجوع شود.
همه‌ی این‌ها را گفتم تا برای‌ام حسابی جا بیفتد که در کجا زنده‌گی می‌کنم و میزان قانونی بودن رفتارها و اقدامات را خوبِ خوب بفهمم.

وقتی پیش از نوشتن داشتم فکر این چیزها را در ذهن‌ام مرور می‌کردم، از یکی از شبکه‌های تله‌ویزیونی فیلمی پخش شد که بارها پیش از این نیز نمایش داده شده بود و هیچ مرتبه نه ترغیب شده بودم که ببینم فیلم را نه فرصت‌اش بود تا باری به هر جهت نگاه‌اش کنم. در وقت‌کشی‌های همین‌جوری صبح یک روز تعطیل، فیلم را دیدم. گذشته از جذابیت‌های ظریف بصری و اجرایی، هر چه بیش‌تر داستان روایت می‌شد، بیش‌تر و بیش‌تر مجذوب‌ام می‌کرد تا این که در اواخر کار شدت کار به مبهوت کردن هم رسید. مطمئنا اگر پایان‌‌بندی هالیوودی فیلم به قولی گونه‌ی فیلم را «دِرامدی» نمی‌کرد، هنوز در بهت تراژیک داستان دست و پا می‌زدم. فیلمی که ازش حرف می‌زنم این بود: «غریب‌تر از داستان تخیلی» (+).**

timex-wristwatch.jpg

«ساعت مچی جانِ هارولد کریک را ...»***
بعد از این آخرین جمله‌ی راوی فیلم، بی‌معطلی مشغول نوشتن شدم تا شگفتی نامنتظره‌اش را برای خودم ماندگار کنم، ورای آن خودآگاهی مداوم از جایی که در آن زنده‌گی می‌کنم و خوبِ خوب فهمیدنِ ...

در همین میانه، صدای زنگ در خانه آمد. هم‌سایه‌ی نامحترمی بود که بی هیچ مقدمه‌یی شروع کرد به فحاشی در باره‌ی آشغال‌هایی که مدعی بود ساکنان خانه‌ی ما پشت دیوارش ریخته‌اند. فحش‌هایش را که داد، رفت و از پشت آیفون تصویری دیدم که آشغال‌ها را آورد ریخت جلو خانه‌ی ما. یکی دیگر از هم‌سایه‌ها هم که در فضولی، مزاحمت‌گری و بی‌آب‌رویی دست توانایی دارد، داشت در گفت‌وگو با هم‌سایه‌ی دیگری با زبانی ظاهرا منطقی تأیید می‌کرد رفتار آن اولی را که حق‌مان است و الخ. دو سه دقیقه بعد باز صدای زنگ در بلند شد. هم‌سایه‌ی سومی بود که شربت نذری آورده بود به یاد امام در غربت کشته‌شده.
واقعا، باید برای‌ام حسابی جا بیفتد که در کجا زنده‌گی می‌کنم و خوبِ خوب بفهمم اگر فیلمی را که دیدم روایتی غریب و شگفت از یک موقعیت واقعی نشان می‌داد، روزمره‌گی‌های ما شده انباشته از موقعیت‌های طنزآمیزی که به شدت تناقض‌های فانتزی ازشان سرریز می‌کند. آیا این غریب‌تر از داستان تخیلی نیست؟

به‌تر است ساعت مچی‌‌ام را ببندم. شاید ساعت مچی جان مرا هم ...

پانویس‌ها:
* لوران را می‌توانید در فهرست دوستان‌ام در فیس‌بوک ببینید.
** باید کمی در باره‌ی «زاک هلم»، نویسنده‌ی فیلم‌نامه و دیگر کارهایش کنکاش کنم. به شکل ملایمی و بیش‌تر از نظر فرمی، و البته به صورتی متفاوت، کارش آدم را یاد «جان مالکوویچ بودن» می‌اندازد. جالب این که در یک جست‌وجوی سردستی دست‌گیرم شد که یکی از نمایش‌نامه‌های این نویسنده توسط جان مالکوویچ در پاریس به روی صحنه رفته است. (+)
*** هارولد کریگ نام شخصیت اصلی داستان فیلم مد نظر است.
در ضمن، تصویر هم ساعت مچی هارولد را نشان می‌دهد که در ماجرا کارکرد کلیدی دارد. در باره‌ی نوع ساعت به یکی از نوشته‌های وب‌لاگ «بن‌گاه ساعت» سر بزنید. عکس را هم از آن‌جا برداشته‌ام.

پی‌نوشت‌ها:
۱- درست وسط تنظیم متن برای انتشار که بودم، نامه‌یی از دوست فرانسوی آمد که ظاهرا با پی‌گیری‌هایی که کرده از آن ور مرز، فهمیده شاید بشود راهی پیدا کرد که با مقداری عملیات ژانگولر از بن‌بست راه در رویی بجوییم. بعدا معلوم می‌شود که چه‌قدر سرانجام خواهد داشت این تقلاها.
۲- به اشاره‌ی یکی از خواننده‌گان متوجه شدم که فیلم یادشده در این نوشته‌ام در برنامه‌ی «سینما یک» از سیمای جمهوری اسلامی پخش شده است. از برگردان سردستی نام فیلم به «عجیب‌تر از داستان» و اعتنا به اصل داستان و استعداد فراوان آن برای ممیزی شدن - از کارکرد ساز گیتار در نماها و دیالوگ‌های مهمی از فیلم گرفته تا ارتباط عاطفی هارولد و آنا و نوع لباس پوشیدن او و تاتوهای روی بازویش و دیگر چیزها که در خدمت تصویر کردن تعارض‌های الزامی و درونی ماجرا هستند - می‌شود حدس زد که فیلم به چه وضع اسف‌باری از تله‌ویزیون ایران پخش شده است. به همین خاطر، یادآور می‌شوم که فیلم را از یک شبکه‌ی تله‌ویزیونی ماه‌واره‌یی خارجی دیده‌ام و نوشته‌‌ام، با همه‌ی تأکیدات درون آن، معطوف به نسخه‌ی پاره‌پاره‌نشده‌ی فیلم است.

8 اسفند 1387







Entry Feed خوراك وب‌لاگ

هرگونه نقل قول از مطالب اين وب‌لاگ تنها با ذکر نشانی وب‌لاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وب‌لاگ ندارد.