نیستیِ نوشته

پیش از هر چیز:
گاه آماده‌ای تا بنویسی، خوب هم می‌دانی از چه، اما ...
یا درگیر کاری هستی که مجال‌ات نمی‌دهد
یا از خسته‌گی کاری که دمی از آن خلاص شده‌ای، امان بیداری‌ات بریده می‌شود
یا دل‌زده‌ی حواشی بی‌مقدار همان کار حوصله‌ات را بی‌رنگی محض در بر می‌گیرد.
در هر یک از این موقعیت‌ها، موقعیت‌های «نیستی»، دیگر «هستی» نوشتن معنایی ندارد.
گاه دوست داری بنویسی، اما جدا از ندانستن، حس و حال‌ات مناسب نوشتن نیست، حتا اگر مجال‌اش باشد و اسباب نوشتن هم دم دست. این وقت‌ها تقلا هم که بکنی راه به جایی نمی‌بری و باز همان حکایت «نیستی» نتیجه می‌شود و مصداق نداشتنِ «هستی» نوشته‌یی که بیارزد.
همه‌ی این احوالات و شرایط منجر می‌شوند به تعطیلی، که البته هیچ ربطی به تعطیلات نوروزی ندارد. (راستی، نوروزتان مبارک! امیدوارم سال خوبی در پیش رو مزمزه کنید!)
خلاصه این که، این چند خط تنها شرحی بود برای غیبت!

۱
از چه بنویسم؟ از ...
از تجربه‌ی «فیس‌بوک» که هم وقت می‌رباید هم لذت به هم‌راه می‌آورد؟ و از همه‌ی تجربه‌های تکراری جوامع مجازی که هم‌چنان وابسته‌اش هستیم؟
از نشست ادبی شنبه شب‌ها که در میانه‌ی راه مرور کارهای «هدایت» هی غایب بوده‌ام؟ از حیف شدن نبودن‌ام وقت بازخوانی «داش آکل» که مرجان، عشق‌اش، او را کشت هر شب هر شب تا به زخم تیزی جان داد؟
از رفتن آن سید و آمدن این سید در عرصه و صحنه‌ی سیاستِ این مملکتِ به شدت عامی و دست و پا زدن هم‌چون غریق در مرداب تعصب به سنت؟
از یادآوری شبانه‌ی خاطره‌ی «میم» بنویسم و فیلم «سینما پارادیزو» (+) و پخش اتفاقی همان فیلم در همان شب از یک شبکه‌ی تله‌ویزیونی ماه‌واره‌یی و این که درست در نمای پیاپی بوسیدن‌های سانسورشده به خواب رفتم؟
از «کلاه قرمزی» و «پسرعمه زا» و دیگر عروسک‌ها که آدم غم‌گین می‌شود وقتی به این فکر می‌کند زنده نیستند تا واقعا این چنین بخندند و حرف بزنند؟ (+)
از انباشته شدن کتاب‌ها، نشریات کاغذی، حلقه‌های فیلم و صفحات بازمانده‌ی پای‌گاه‌های وب که نخوانده و ندیده‌ام‌شان؟
از شلوغی محیط و فضای «گالری – بوفه‌ی فروغ» در شب‌های راه‌اندازی و همه‌ی بیم و امیدها، خوف و رجاهای چنین کاری که به شراکت دوست و آشنا واردش شده‌ام؟ یا از خاص بودن شب حضور «شمس» و خواندن شعر «خواب کبرا» و همه‌ی حواشی گپ و گفت‌های شاعرانه‌ی آن جمع کوچک؟ (لب حرف‌های شمس همان بود که در کارگاه شعر «فروغ» گفته.) یا حتا از ساعات تنهایی‌ام که به شنیدن ترانه‌خوانی و نوازنده‌گی «سهیل نفیسی» (+) گذشته و «نغمه‌های سکوتِ» آندرا باؤر؟ (قصه‌ی این گالری – بوفه که خود حکایت مفصلی‌ست پر از طعم‌های مختلف، اصلا عینیت همه‌ی تناقض‌نماهای ممکن است و متصور.)
یا این که ...

the-dream.jpg

اصلا چه‌طور است از «پوچی» در معنای زنده‌گی بنویسم و میل به «خواب»؟ خواب که می‌گویم، نه کنایه به مرگ می‌زنم، نه! همان خواب بی‌دغدغه‌یی که کابوس و هراس‌های شبانه در آن نیست و هی بعد از آنی بیداری در می‌ربایدت، از بس که خسته‌ای. از همان خوابی بنویسم که نمی‌گذارد و فرصت نمی‌دهد تا بیداری‌ات شکلی بگیرد و پوچ نباشد، و خودش هم خالی خالی‌ست. (باز هم راستی، یادتان می‌آید نماهای پایانی آخرین قسمت سریال تله‌ویزیونی «بیداری» را که «بهرام عظیم‌پور» ساخته بود؟ (+) نقل قولی می‌شد از امام علی به این مضمون که: «مردم همه در خواب‌اند، تنها وقتی می‌میرند، بیدار می‌شوند.» حالا این خاطره چه ربطی داشت یا دارد به نگاه من به خواب و پوچی امر مستقلی‌ست. اصلا بی‌خیال!)

۲
نه! از چیزی، هیچ چیز، نمی‌نویسم ...

* نقاشی‌یی که در میانه‌ی متن درج شده، به نام «رؤیا» و اثر فردریش ون آمرلینگ است.

12 فروردین 1388







Entry Feed خوراك وب‌لاگ

هرگونه نقل قول از مطالب اين وب‌لاگ تنها با ذکر نشانی وب‌لاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وب‌لاگ ندارد.