حالا که سبز پوشیده‌ام

پیش از هر چیز: این همه ننوشتن‌هایم در این‌جا نه نشانه‌ی تعطیلی و فراموش‌کاری و ... است. من در فاصله‌ی دو نوشته‌ی اخیر این‌جا، در جاهای دیگر و برای دیگران نوشته‌ام. نوشته‌هایی که به لحاظ گونه، وب‌لاگی نبوده‌اند و از این رو، طبیعتا سر از این وب‌لاگ در نیاورده‌اند، مثلا نقد شعری که در مجله‌ی فروغ منتشر کرده‌ام و گزارش‌هایی که برای مدرسه‌ی فمینیستی نوشته‌ام. (+ و +) به هر حال، این توضیح مقدماتی برای تبرئه از نوشتن تا حدی می‌تواند به کار آید، هرچند دلایل شخصی دیگری هم در میان بوده که هی مانع شده تا نوشته‌های کوتاه و بلندی که انگ این‌جا بوده‌اند، یا درج نشوند، یا نصفه نیمه رها شوند یا حتا در نطفه خفه!

هنوز هم ژانرش وحشته، که البته با مقداری فانتزی می‌شه تاب‌اش آورد ...
بعد از یک ارجاع مختصر به نوشته‌ی بیست و دو بهمن ۸۷، لازم به توضیح مفصلی نیست که بعد از آمدن خاتمی به عرصه‌ی انتخابات تا ام‌روز که میانه‌ی راه تبلیغات رسمی چهار کاندیدای تأیید صلاحیت‌شده برای این میدان است، چه گذشته است. عبدالله نوری که مشخص بود پا به میدان نمی‌گذارد، خاتمی هم که با آمدن میرحسین موسوی به نفع او کنار رفت و اینک حامی تمام‌عیار اوست. از طرفی، به پندار من، نه به خاطر میل و خواسته‌یی ایجابی، که به خاطر وهم یک هراس ناشناخته، هواداران اصلاحات ساختاری سر از اردوگاه شیخ اصلاحات در آورده‌اند. این روزها هم هرچند جبهه‌یی ضد احمدی‌نژاد شکل گرفته، اما در میان اصلاح‌طلبان حامی موسوی و کروبی هم بحث انتقادی چنان بالا گرفته و گاه چنان عنان‌گسیخته می‌شود که ماهیت توهین‌آمیز، استهزاکننده و دشمن‌شادکن به خود می‌گیرد.
به هر حال، من فراموش نمی‌کنم که مطالبات من نوعی که ایده‌‌ی اصلاحات ساختاری به مذاق‌ام خوش آمده و مباحث فرهنگی و اجتماعی را محل پرداختن به ریشه‌ی بسیاری از معضلات واپس‌گرایی و عقب‌مانده‌گی می‌دانم، هیچ گاه در این انتخاباتِ محدود قابل جمع آمدن نیست. با این همه، به خاطر همان عینیت عمل‌گرایانه‌یی که به آن در نوشته‌ی یادشده اشاره کرده‌ام و به آن پای‌بند هستم، در این شرایطی که مثل دیدن یک فیلم با ژانر وحشت است، بی‌تردید نمی‌توانم بی‌تفاوت بنشینم. ضمن اعتراض به همه‌ی فرآیندهای نارسا و معیوب این جمهوری نصفه نیمه، با کمی تخیل ورزیدن، انگار که وسط همان فیلم وحشت خاطره‌ی دیدن فیلمی فانتزی در ذهن زنده می‌کنم، مهار کنش و واکنش‌ام را به دست می‌گیرم تا به هر صدای قیژ ناگهانی از جا نپرم، تا آرام آرام به خاطر هول فیلمی که پخش می‌شود در عمق جایی که نشسته‌ام چپیده نشوم و اتفاقا به آن کسی که پخش‌کننده‌ی فیلم است بفهمانم که زهی خیال باطل، دیگر نوبت آن که من از این نمایش‌ها بترسم، گذشته!

حالا که به سبز بودن می‌رسم ...
این طور است که دست به انتخاب می‌زنم و پا به میدان می‌گذارم، با قبول همه‌ی فراز و فرودهای کار. خوب، در این بده بستان اجتماعی - سیاسی، روی‌کردم این است که هرچند در شور فرو بروم و آرام نگیرم، اما حرمت‌شکنی نکنم و چنین رفتاری را بر نتابم. سعی‌ام بر این است تا با نگاهی متین و معقول سخن خود را مطرح کنم و می‌دانم همین است که مؤثر است. علاوه بر این‌ها، قصدی هم بر این ندارم که رأی کسی را مایه‌ی تأسف بدانم و تحقیر کنم و به اصرار نظری را برگردانم و یک رأی بدزدم و از این جور کارها. به نظرم هر کسی که اندیشه‌مندانه به نظری رسیده، این حق را دارد که تصمیم‌‌اش محترم شمرده شود، چه نخواهد رأی بدهد چه گزینه‌ی انتخابی‌اش هر یک از نام‌زدهای حاضر باشد. نهایتِ تلاش من، اطلاع‌رسانی و شورآفرینی‌ست، بدون هیچ اجبار و الحاحی.

cypress.jpg

خلاصه این که بعد از تبیین منش و روش‌ام، به تأکید مطرح می‌کنم که انتخاب عملی من، به عنوان یک شخصیت حقیقی، در این دوره‌ی انتخابات آقای میرحسین موسوی‌ست.* همان طور هم که گفتم همه‌جوره وارد معرکه می‌شوم، همین است که مثلا هم‌راه با موج سبز در فیس‌بوک عکس‌ام را سبز می‌کنم، در دنیای واقعی مچ‌بند سبز می‌بندم و ابایی ندارم از تبلیغ‌اش به صورت شفاهی و وارد گفت‌وگو بشوم با این و آن، در هر کجا.
به جای این که حالا هم بنشینم به توضیح و تشریح دلایل‌ام برای این انتخاب، فارغ از این که اهمیتی داشته باشد غریبه و آشنا در باره‌ی این رفتار و تصمیم چه‌گونه می‌اندیشد، تنها اکتفا می‌کنم به معرفی چند نوشته که اگر کسی علاقه دارد، برود بخواند:
- «اگه بارون بزنه، آخ، اگه بارون بزنه، یا آب، نان، آزادی»
ملاحظاتی درباره‌ی میرحسین موسوی، سیدمحمد خاتمی، و دیگران، و البته انتخابات؛
- «عامل بی‌نظمی» (تا حالا در چهار بند ۱ ، ۲ ، ۳ و ۴ )
مروری بر وقایع، عمل‌کرد شخصیت‌ها، سابقه‌ی انتخابات، رفتارهای انتخاباتی و اخلاق سیاسی؛
- «اکنون گیس‌کشی بر سر چیست؟»
نقدی بر روی‌کرد دعوا با موسوی به جای حمایت از کروبی؛
- «همین دموکراسی هدایت‌شده و استصوابی»
توجه به فرصت انتخابات برای به دست آوردن و به دست دادن تصویر جامع‌تری از «خود»؛
- «شما در آن سال‌ها کجا بودید؟»**
کشتار ۶۷ را فرصت‌طلبانه دست‌مایه‌ی سیاست لحظه‌یی مقابله با رقیب انتخاباتی قرار دادن؛
- «چرا در انتخابات شرکت می‌کنم؟»
یادداشت گام به گام یک جامعه‌شناس که در ده بند به گزینه‌ی رأی دادن می‌رسد؛
- «انتخاب‌گری»
حق رأی ندادن، امتیاز رأی دادن و انتخاب گزینه‌ی میرحسین موسوی نه به عنوان یک انتخاب ایده‌آلی؛
- «من با افتخار رأی می‌دهم»
رأی دادن یک «چپ دموکرات» در قامت یک شهروند ایرانی، که الزاما به ایرانی بودن‌اش هم افتخار نمی‌کند؛
- «از لحاظ هیه»
یادداشتی طنز و بر شمردن دلایلی شکمی، شخصی، ظاهربینانه، خام، احساسات‌گرایانه، بی‌منطق و سست‌پایه برای انتخاب موسوی!
چه بسیار نوشته‌های دیگر هم که خواندنی هستند و از معرفی‌شان در می‌گذرم، به خاطر این که دارم در فوران داده‌ها غرق می‌شوم. البته این نوشته را هم تازه یافته‌ام و خوانده‌ام. بخوانید که در این «دو هفته‌ی دیگر تمام می‌شود»، هش‌دارهای به‌جایی داده شده است. اما راستی، حیف است نوشته‌ی «محسن مخمل‌باف» را در آستانه‌ی انتخابات نخوانده بگذارید!


یادداشت:
* اگر انتخابات به مرحله‌ی دوم کشیده شود، نظرم را همان وقت اعلام خواهم کرد.
** برای دیدن این نوشته، اگر در ایران هستید، نیاز به فیلترشکن دارید.

اشاره: عکس تعدادی سرو را در یک مرتع از زاویه‌ی دید «سرجو پیتامتز» نشان می‌دهد. امتیاز عکس متعلق به پای‌گاه کوربیس است.

8 خرداد 1388







Entry Feed خوراك وب‌لاگ

هرگونه نقل قول از مطالب اين وب‌لاگ تنها با ذکر نشانی وب‌لاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وب‌لاگ ندارد.