سفر (۲): نه به خفت، نه به چریک بودن و بالاخره مهاجرت

صفر
خوب، این هم از سخنان مقام ره‌بری در نماز جمعه که متن و حاشیه‌اش نقطه‌ی عطفی‌ست در سیر منحنی اتفاقات این چند روزه‌ی پس از انتخابات ریاست جمهوری دهم. شخصا قصد ارائه‌ی هیچ تحلیلی در این باره ندارم. همین که نشستم سر تا به ته را گوش کردم، کافی‌ست.
پیشاپیش اشاره می‌کنم که ادامه‌ی این نوشته الزاما واکنشی به این سخنان یادشده نیست. هرچند این گفتار و آن اندیشه‌یی که از آن حرف خواهم زد، توأم که بشوند، یک فضای تشدید شده درست می‌کنند.

یک
دی‌شب در راه خانه که پیاده و خسته قدم‌زنان بودم به این فکر می‌کردم که چه شرایطی پیش روست. به این نتیجه رسیدم که زنده‌‌گی در این مرز و بوم با توجه به حاکمیتِ غالب در آن یا جایی برای تحرک آزادِ اندیشه‌ی دگرگونه‌ی چون منی باقی نمی‌گذارد و حتا آن را خوار و خفیف می‌شمارد یا او را اگر با آن سرسختانه ناسازگار باشد چه بسا به سمت واکنشی چریکی سوق دهد. من نه بی‌تحرکی و خفیف شدن را بر می‌تابم نه بعد از این کم و بیش در آستانه‌ی چهل ساله‌گی بودن (می‌بینید آدم چه زود جوانی را پشت سر می‌گذارد؟) و هیچ تجربه‌ی واقعی از زنده‌گی را زیستن، حال و حوصله‌ دارم که چریک بشوم. نه برادر جان! این از من گذشته است. به هیچ کس هم توصیه‌اش را نمی‌کنم، به اتکای کمی آشنایی با تاریخ معاصر جهان.
حالا که دو گزینه‌ی پیش رو را نمی‌خواهم چه باید کردن؟
به گزینه‌ی دیگری می‌شود رسید، بی آن که چیستی‌اش به وضوح روشن باشد و می‌دانم در این شکل، تنها گریزی‌ست از وضع موجود به یک بودِ نامعلوم: «مهاجرت»؛ این که جاکن شوی و خانه بردوش بگیری تا در ورای این سرزمین، آن سوی مرزها، جایی زمین‌اش بگذاری.
نگویید که چه زود جا می‌زنی و شانه از بار مسؤولیت خالی می‌کنی. واقعا این طور نیست. این اندیشه غم‌گین‌ام می‌کند که سخت از متاع ارج‌مند فرهنگ و هنر به خاطر موقعیت ملتهب سایه افکنده بر همه‌ی جوانب زنده‌گی‌ام (ناشی از شرایط کلی جامعه گرفته تا تأثیر مصائب خرد و درشت روزمره‌گی‌هایم)، دور افتاده‌ام. چه زبان‌ها که نیاموخته‌ام، چه شهرها که ندیده‌ام، چه داستان‌ها که نخوانده‌ام، چه تصویرها که ندیده‌ام و چه و چه و چه‌های دیگر. اصلا اگر نمی‌پذیرید، عیبی ندارد، بگذارید به حساب کم آوردن‌ام!
گذشته از همه‌ی حرف‌ها، این را هم شنیده‌اید: «فرشته‌گان از آن‌ها که بر خود ستم کردند و جان می‌بازند، می‌پرسند: "مگر چه می‌کردید؟" پاسخ می‌دهند: "آخر، ما بر زمین خوار و زبون بودیم." باز پرسند: "آیا زمین چنان گسترده نبود که در آن مهاجرت کنید؟" ...» این برگردان بخشی از آیه‌ی ۹۷ سوره‌ی نساء است. در آیه‌ی بعد محلی برای عذر و بهانه‌ی آنان که امکان مهاجرت داشته باشند و هم‌چنان بر جای خود درجا بزنند، باقی نمی‌ماند.*
منتظر این سند و جور کردن یک وجه دینی نبودم تا به فکر بیفتم، اما جدا دارم به این «سفر» می‌اندیشم. دور نمی‌بینم رفتن را.

emperor-and-assassin.jpg

دو
فیلم بی‌نظیری دارد چن کایگه، کارگردان چینی، به نام «امپراتور و آدم‌کش» که خیلی سال پیش آن را دیده‌ام. تا آن‌جا که یادم مانده، در این فیلم به نوبت هاله‌ی قدسی اطراف چند چیز که به طور ناخودآگاه در وجود هر کسی شکل می‌گیرد، فرو می‌پاشد؛ یکی تعصب بر آب و خاک، دیگری تعصب بر نسب و نژاد، دیگری تعصب بر مذهب و شریعت و آخر حتا، تعصب بر عشق.
به گذشته‌ام که نگاه و به چشم‌انداز روبه‌رو فکر می‌کنم، می‌بینم همین سیر را – نه حتما به همان ترتیب – قدم زده و می‌زنم. این‌جاست که تمام تبعات هجران سفر را می‌شود به خود قبولاند و تحمل کرد.

سه
تابستان که بیاید، می‌خواهم چند مسافرت کم و بیش کوچک بروم، پیش‌درآمد و تمرینی برای آن بزرگ‌تر.


* «این پایان قصه است ...»، نوشته‌ی پدرام رضایی‌زاده با استنادی مشابه.

پانویس:
عکسی که می‌بینید، نمایی از فیلم «امپراتور و آدم‌کش» را نشان می‌دهد (برگرفته از پای‌گاه رسمی فیلم).

در ضمن، این نوشته کاملا مستقل است، اما بخش دوم از یک سلسله است.
بخش اول این بود: «سفر (۱): سفر، زیارت، سلوک»

29 خرداد 1388







Entry Feed خوراك وب‌لاگ

هرگونه نقل قول از مطالب اين وب‌لاگ تنها با ذکر نشانی وب‌لاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وب‌لاگ ندارد.