همه در «برزخ»

جمعه صبح بود. در محوطه‌ی سعدیه «صالح» و «علی» بودند و من. از «خزه» حرف می‌زدیم، از «فروغ»، از آینده، از دستور خط، از قول و قرار، و از «محمد ایوبی». هنوز خبری نشده و اتفاقی نیافتاده بود که بدانیم ...

از شب قبل، مامان به خانه نیامده بود تا مامان‌بزرگ و بابابزرگ تنها نمانند، مخصوصا که جمعه در پیش بود و نگران این که باز ولایتی‌ها بیایند و بی‌احترامی کنند به آقای دست‌غیب و پدر و مادرش در هم‌سایه‌گی مسجد قبا، در حالی که از معدود ساکنان محله‌ی درون حصار امنیتی‌اند، آشفته شوند.۱

صالح ناهار شکرپلو با قیمه سفارش داد. رفته بودیم «رستوران برنتین».۲ وسوسه‌ی شکرپلو دیگر، تا وقتی شیراز بودند، دست از سر خود او و علی برنداشت.
غروب جمعه به هم‌آهنگی «پژه‌مک» رفتیم بازار شمشیرگرها (جناح غربی بازار وکیل)، وقتی که تعطیل عمومی بود. ما چهار نفر بودیم و «حاجی پرتو» و نگه‌بان بازار، توی یکی از سراهای انباری بازار و فرش‌های کهنه و مستعمل عشایری سوا می‌کردیم. پژه‌مک و صالح خریدار بودند. فرش‌ها را قرار شد حاجی بفرستد به تهران.

barzakh.jpg

بعدتر رفتیم به سمت آرام‌گاه خواجو و گهواره‌ی دید که ظلمات بود و هوا هم چه سرد. شنبه‌شب فهمیدیم که برای رفتن به آرام‌‌گاه خواجو هم باید پول بدهی و از این پس محدودیت زمانی‌ست برای بازدید. چراغ‌ها تنها تا ساعت هشت شب روشن می‌مانند.
همین‌طور که کنار آب‌نمای مقابل دروازه قرآن صالح خواب خودش را، یک طورهایی رؤیای صادقه‌اش را، از شست‌وشو در این آب کنار دروازه‌ی شهر شیراز تعریف می‌کرد، منتظر ماندیم تا «حسین» هم به ما پیوست.

گویا ولایتی‌ها رفته بودند و پشت حصارها کمی شعار داده بودند. توماری پارچه‌یی هم علیه نماینده‌ی شیراز در مجلس که از آقای دست‌غیب حمایت کرده در نماز جمعه آویخته بوده و از امت حزب الله امضا جمع کرده‌اند.
بعد هم عصر جمعه شده و سکوت همیشه دل‌تنگ‌کننده‌اش و انتظار اهل خانه و محله برای هفته‌ی نو، شاید که خبری ...

صالح و حسین تا دم‌دمای صبح بیدار ماندند به گپ زدن. حسین ابیات تند و تیزش را گه‌گاه می‌خواند. از توی اتاق صداشان را می‌شنیدم. علی هم خواب و من تنها در اتاق سر می‌کردم.
صبح زود، بعد از آماده کردن بساط صبحانه، وقتی همه هنوز خواب بودند، نشستم به کارها و برنامه‌هایم را سر و سامان دادن. نمی‌دانم چه شد که از همان وقت دل‌شوره‌یی به جان‌ام افتاد. آمیزه‌یی بود از نگرانی و دل‌تنگی. نمی‌دانم مرض بی‌خبری بود، هراس آزمون بود، دل‌هره‌ی زمان، بی‌قراری سفر بود یا چه کوفت دیگری یا شاید همه‌شان با هم.
طرف‌های ظهر، در صحن مسجد جامع و نشسته بر لبه‌ی ایوان خدای‌خانک، وقتی علی آرام به تاق بلند ایوان‌های در حال تخریب نگاه می‌انداخت و صالح از رنگ آبی عمیق به‌جامانده از هفت قرن قبل بر باروی این عمارت می‌گفت، بی‌طاقتی‌ام را بروز دادم. صالح گفت: "خبری نگرفته‌ای از مامان‌ات و مسجد؟ شاید اتفاقی افتاده که نگران هستی."
اتفاقی افتاده بود و نمی‌دانستیم. اتفاقی افتاده بود که رخ دادن‌اش قاعدتا باید مایه‌ی دل‌شوره‌ی رفقایم می‌شد تا من. هنوز ساعتی مانده بود تا باخبر شویم از آن. بعدتر من همان طور حس خفه‌گی داشتم و صالح و علی زیر آوار غمی که بی‌هوا از راه رسیده بود.

از جلو حصار مسجد قبا گذشتیم و تصویر مقام ره‌بری را بر بلندای مسجد به نشانه‌ی فتح از فاصله‌ی دور دیدیم. حصار را بر نداشته بودند. خبری نبود و همه چیز آرام به نظر می‌رسید. مامان‌ام هم خبر تازه‌یی نداشت، فقط می‌گفت که مامان‌بزرگ سخت بی‌تابی می‌کند از این قفل و بند.

ظهر شنبه، هنوز سفارش ناهارمان در همان رستوران برنتین آماده نشده بود که تلفنی به علی خبری دادند. بی‌مقدمه، همین که گوشی را گذاشت، گفت: "ایوبی مرد!" من که سر و کار چندانی با آن مرد نداشتم و به جز خاطراتی محدود از سه مرتبه نشست و برخاست با او چیزی در ذهن‌ام نبود، مبهوت شدم. در دم چشمان صالح خیس خیس شد. اتفاق افتاده بود از نیمه‌شب قبل و حالا خبر رسیده بود به ما.
غروب زیر درخت سرو قدیمی حافظیه که پا سست کرده و یله شده روی دیوار شرقی صحن نشسته بودیم. حسین خرامان داشت می‌آمد و آماده بود تا باز هم از ابیات مثنوی طنز‌آلودش بخواند. به آنی بهت و غم چهره‌ی بچه‌ها فهماندش که اتفاقی افتاده. سکوت او را هم خورد. دقایقی بعد میان گورها می‌چرخیدیم و اسامی را می‌خواندیم و زمان را، تا ببینیم مثلا چه کسی کی چرا و چه‌طور رفته تا به انتظار قیامت بنشیند. (+)
آخر شب در خانه نشستیم به کمی وب‌گردی تا ببینیم واکنش‌ها را به رفتن پیرمرد،۳ که به قول بچه‌ها خیلی وقت بود چشم‌انتظار این اتفاق بوده، و همین طور این سیاحت و چرخیدن ادامه یافت تا ظرفیت ارتباطی‌مان به اینترنت تمام شد. علی که کسالت داشت کمی، ساعتی زودتر خوابید. من و حسین و صالح دیگر از سر بی‌درکجایی مشغول شخم زدن پرونده‌های مختلف حافظه‌ی کامپیوترم بودیم که در این میانه به یک عکس یادگاری رسیدم. خانه‌ی «مریم» این‌ها بود، شبی که با لوران و ایزابل، دو تابستان پیش‌تر، مهمان‌شان بودیم. اصلا یادم نبود که «علی» هم آن شب آن‌جا بود.

barzakh.jpg

اصلا در این هیر و ویر هم‌راهی رفقا، غیبت مادر و حصر مسجد، مرگ آقای ایوبی و تشویش‌ها و دل‌تنگی‌های خودم تنها چیزی که از ذهن‌ام نمی‌گذشت، یادآوری تداوم بازداشت علی از چهاردهم آذر تا آن موقع - تا همین حالا و شاید روزهایی دیگر - بود.

یک‌شنبه صبح یک باره از ذهن‌مان گذشت که انگاری اهل برزخ ایم. چشمان‌مان درخشید. ندانستم حسین چه فیلم‌هایی به امانت از صالح گرفته بود و به او پس داد. عصر بچه‌ها راهی تهران شدند. برای‌ام ساعتی شنی به یادگار گذاشتند. ناهار را کلم‌پلو خورده بودند در نزدیکی بازار. حسین شش برگ از ترجمه‌هایش در باره‌ی بتهوون را پیش من جا گذاشته است:‌ «در حجاب‌های سایه‌های تنهایی ابدی (بود)، درظلمات سخت که به آن نفوذ نتوان کرد، که نفوذ نتوان کرد ... و لایتناهی و دست‌نیافتنی و بی‌شکل گسترده شده بود ...» صالح هنوز نوار سبز بر مچ داشت. رفتند تا به تشییع برسند.

دوشنبه صبح مامان بعد از چند روز به خانه برگشت. هنوز گشایشی نشده. هنوز حصر برجاست. از این می‌گفت که رفته در حیاط مسجد و با نگاه به دفتر بسته‌ی آقای دست‌غیب ناخواسته گریه‌اش گرفته است. گویا این وضع تا یک ماهی قرار است ادامه داشته باشد. تلفنی با دوست قرار دیداری عصرانه گذاشتم در کافه «بهمن ۵۷».۴ بعد از چند روزی فراموشی، باز نوار سبزم را بستم. آن‌جا «علی»، رفیق نزدیک دوست دربندمان، را هم دیدم. از محکومیت نه ساله‌ی «سعید لیلاز» حرف زدیم و از این که خانواده‌ی علی کمی آرام گرفته‌اند و انگار «علی تارخ» پس از بازداشت دوباره‌اش سخت در هم شکسته است. شاید این روزها به‌اش مرخصی داده باشند قبل از قطعیت حکم زندان‌اش. توی کافه داود و فریاد و علی حصیرچیان هم بودند و کسان دیگری که به «فروغ» آمد و شد داشتند.
همه لب‌های خندانی داشتند. همه منتظر بودند. همه چشمان‌شان به راه و دودوزن در حدقه گرد بود.۵ همه ...
همه در برزخ دست و پا می‌زدند؛ دست و پا می‌زنیم ...
همه در برزخ ...

پانویس‌ها:
۱. روایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی از فتح و تخلیه و تغییر نام (!) مسجد قبا.
۲. رستوران برنتین در خیابان ستارخان شیراز است، بعد از خیابان عفیف‌آباد.
۳. این نوشته‌ها را به یاد محمد ایوبی بخوانید:
- «زنده‌گی پیشاپیش به چپاول رفته»
- «آرام آقا جان! اتفاقی نیافتاده»
- «پیرمرد چشم ما بود»
- «ایستاده بود تا ببیند این وحشت کی تمام می‌شود»
۴. کافه‌ی بهمن ۵۷ در خیابان عفیف‌آباد شیراز، در طبقه‌ی دوم مجتمع تجاری حافظ، جایی‌ست که ارزش دارد دست‌کم یک بار به آن سر زد، حتا در سفری کوتاه.
۵. «ایثار» تارکوفسکی را دیده‌اید و نگاه آخرالزمانی‌اش را بی‌تابی نکرده‌اید؟

پی‌نوشت:
همه‌ی عکس‌های کنار هم چیده شده را با دوربین ضعیف موبایل‌ام گرفته‌ام. البته قصه‌ی آن عکس گروهی در خانه‌ی «مریم» که علی نفر چهارم ایستاده از سمت چپ است، جداست.
و امان از سرعت افتضاح اینترنت در این شب‌ها که اشک آدم را در می‌آورد برای انتشار یک مطلب!

22 دی 1388





نظر خواننده‌گان:


حسین  [www] :   (سه شنبه، 22 دی 1388، ساعت 19:46)

نوشتن یعنی این.


parissa  [www] :   (چهارشنبه، 23 دی 1388، ساعت 15:44)

آره برزخ عنوان خیلی خوبی بود برای وضعیت این روزها


علی  [ www] :   (جمعه، 25 دی 1388، ساعت 07:20)

این چند مدت، وقت و بی​وقت ربنای شجریان رو گوش میدم که کمی آروم بگیرم شاید : ... ربنا افرغ علینا صبرا وثبت اقدامنا وانصرنا على القوم الکافرین.


static  [ www] :   (شنبه، 26 دی 1388، ساعت 11:49)

( کاش این یگانگی را میشکستید، کاش باشند در میان شما کسانی که سکوت میشکنند و سنگ نمی اندازند و لگد و مشت نمیزنند. من در جستجوی اینان در تمام جهان خواهم گشت ) ... !!!


-----------------------------------------------------------------------------------
شهاب:
بازدیدکننده‌ی گرامی!
من سابقه‌ی آشنایی با شما ندارم. رد وب‌تان را هم که گرفتم، دیدم عین این پیام هم در آن‌جا در متن و تصویر مندرج است. خوب، حالا این پیام به من یا نوشته‌ام ربط دارد یا فقط برای گشودن باب مراوده‌ی مجازی‌ست؟ هر چه که باشد، با خواندن آن و تأمل در وب‌لاگ‌تان هم به معنای آن پی نبردم. کاش اگر حرفی‌ست، صاف‌تر و صریح‌تر و بدون پیچیده‌گی بگویید در مکالمه!
با احترام


static  [ www] :   (یکشنبه، 27 دی 1388، ساعت 10:01)

سلام و ممنون از پیامتون . در ابتدا یک معذرت خواهی بدهکارم . به این دلیل که این پیام رو اشتباهی در وبلاگتون قرار دادم . اما اگر مایل هستید اخرین پست من در صفحه اصلی رو بخونید به نام به دنیا بگویید بایستد . به این ترتیب بیشتر با روحیه من اشنا خواهید شد . راستی از مجلات الکترونیکی شما ممنونم و دارم تمام اونهایی رو که برای دانلود گذاشتید رو مطالعه می کنم . بهتون تبریک می گم و اگر مایل بودید بیشتر با هم اشنا می شیم .


بیگانه  [www] :   (شنبه، 3 بهمن 1388، ساعت 01:44)

عکس های تان نور پردازی خوبی دارد
سرشار از رنگ است
انگار نه انگار که با موبایل گرفته شده

















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)







Entry Feed خوراك وب‌لاگ

هرگونه نقل قول از مطالب اين وب‌لاگ تنها با ذکر نشانی وب‌لاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وب‌لاگ ندارد.