هوا بس ناجوان‌مردانه سرد است؟

بهمن ماه است. می‌خواستم در میانه‌ی این فصل که هیچ نشانی از زمستان ندارد - حتا بعد از ظهر پنجره را باز گذاشته بودم تا هوای اتاق تازه شود - بنویسم از دوستان غایب، سجده‌گاه عبادت‌گران، خطوط کف دست‌ام و خطوطی که جدا از هم اند و گاه هم‌دیگر را قطع می‌کنند. همین طور بنویسم از نیاز به امید و صلح و از ضرورت و دش‌واری صبر و صبوری. یک باره، سوز سرمای غریبه‌یی، بی‌ربط به فصل، در میانه‌ی این خواهش دل‌ام را لرزاند - پنجره را بایست می‌بستم؟ اصلا مگر به باز بودن‌اش هوایم تازه می‌شد؟
و این شد که ننوشتم. پنجره را هم بستم. مگر نه این که خطوط بر هم نیافتاده بودند؟

jafabrit.jpg

حتا همین را که دارم حالا می‌نویسم زیادی‌ست. به‌تر نیست قلم را به کناری بگذارم، صفحه کلید را هم به کناری دیگر و زیپ دهان‌ام را بکشم، وقتی این‌چنین هوای نفس کشیدن‌ام بس ناجوان‌مردانه سرد است و بگویم گور بابای هر چه خط است؟
آری، این طوری به‌تر است. می‌روم تا به روزمره‌گی‌هایم مشغول شوم، به امتحان‌هایی که در پیش دارم، حالا که پنجره را بسته‌ام، بی‌خیال تازه‌گی هوا ...
بهمن ماه است. خط ها کج و معوج می‌شوند، و نمی‌دانم چرا من سردم است در این زمستان بی‌روح! همین است اصلا که حس نوشتن از سرم پریده. یک چندی ...

پانویس:
* عنوان نوشته اشاره دارد به بندی از شعر «زمستان» سروده‌ی «اخوان ثالث».
** در تصویر عکسی از کار «کورین» معروف به «جافا - بریت» دیده می‌شود.

پی‌نوشت خصوصی:
نمی‌دانی عصر که بی‌هوا آمدی چه آرام شدم!

3 بهمن 1388







Entry Feed خوراك وب‌لاگ

هرگونه نقل قول از مطالب اين وب‌لاگ تنها با ذکر نشانی وب‌لاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وب‌لاگ ندارد.