حضور در دعوا و بیداری آخر سال
درآمد:
توأمانی حس نیاز به سکوت و اتفاق مسدود کردن در و دروازهی این صفحه، یک جور غبار مرگ بر اینجا پاشید. درست است که راه دیدن اینجا بدون مانع سخت و دشوار شده، اما به هر حال، میشود نوشت و با کمی دردسر هم دید. کرکره خواسته و ناخواسته پایین آمده و حالا که آخر سال است، انگار به یاد آوردهام چیزی را گوشهیی گذاشتهام، فقط آمدهام سرکی بکشم، جستوجویی بکنم و زود بروم. این که بعدا برگردم اینجا معلوم نیست و اهمیتی هم ندارد بازگشتن یا بازنگشتن. (خیلی بیربط یاد داستان «آنجا بودن» افتادم از جرزی کوزینسکی که در آن «چنسِ باغبان» موقع خروج از خانهی متروکهی بیورثه کلیدهایش را جا گذاشت و دیگر هرگز برنگشت.)*
دعوا:
دیروز یک دعوای عمیق کردم. منظورم از عمیق اشاره به بار اتفاقیست که افتاد. دعوایی که کردم نه زد و خورد داشت نه حتا رودررو بود نه در آن الفاظ رکیکی رد و بدل شد، اما در نهایت خشونت.
هرچند دلگیر هستم از آنچه پیش آمده، اما چه خوب! درست که فکر میکنم خوشحالام از رخ دادن این اتفاق و مثل یک سیلی محکم که آدم را از جا میپراند، مرا از جریان مسخرهی روزمرهگی کشید بیرون. اگر این اتفاق نمیافتاد، در ادامهی مسیر روزمرهی مدارا کردنی که در واقع عینیتِ تن دادن به عادت کردن به باری به هر جهت بودن است، پیش میرفتم و به خاطر مشغلههایی که به همراهاش بود هیچ به فکر هم نمیافتادم که: "ابله، داری به باد میدهی همین یک مشت باقی مانده از هستیات را بی آن که فکر کنی! مردنات دور نیست، گیرم چند سال دیگر در مقیاس یکی دو دهه (که واقعا اگر به این روال باشد، مفتاش هم گران است حتا یکی چند سالاش). بیدار شو!"

بیداری:
حرف از مرگ که شد، یاد نوشتهی «مرض مرگ» رضا کلاهی افتادم. تازه نیست، اما همیشه قابل تأمل است.** همین طور یاد یک مجموعهی خاص افتادم: «زندهگی در آستانهی مرگ». توضیحی نمیدهم، وقتی هر کسی میتواند برود ببیند که ماجرا چیست.
و همین طور یک مجموعهی تلهویزیونی از یکی دو سال قبل به خاطرم آمد که ساختهی بهرام عظیمپور بود به اسم «بیداری» (+). ظاهرا این نام را از حدیثی از امام علی ابن ابوطالب برگرفته بود که نقل به مضمون میگوید: «همهگان در خواباند، تنها زمانی که میمیرند بیدار میشوند.»
حالا اگر بیدار نشدهام، باز خوب که کمی حواسام جمع شده است. باید خیلی بیشتر مراقبت کنم و معطلِ گذران همین جوری روزها نمانم. زمان منتظر من نمیماند!
اشارات و توضیحات:
* این کتاب نام اصلیاش being there است. مرحوم قاضی با همکاری یک نفر دیگر که به خاطر ندارماش (شاید آقای میرزا صالح)، آن را ترجمه کرد. قبل از مرگ او با نام «عروج» به چاپ رسید و بعد از مرگاش، ظاهرا آن دیگری نام «حضور» را ترجیح داده است. نسخهیی از این کتاب که داشتم وچاپ «نشر نیلوفر» بود، سالهاست گم شده. از این داستان فیلمی (+) هم ساخته شده که گویا «پیتر سلرز» آخرین نقشآفرینیاش در این کار بوده است.
** نسخهی ویراستهی این مطلب در شمارهی بیست مجلهی «فروغ» (اسفند ۱۳۸۸)، که همچنان سبزِ سبز، به چاپ رسیده است.
پانویس:
عکسهای همراه این نوشته از همان مجموعهی «زندهگی در آستانهی مرگ» اثر «والتر شِلز» است.
28 اسفند 1388
خوراك وبلاگ
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر نشانی وبلاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.



نظر خوانندهگان: