مدرسهیی که میرفتم
من و دایی کوچکام که با من چهار سال فاصلهی سنی دارد، به مدرسهی ابتدایی عشایری میرفتیم.* از سال بعد آذین (+) هم به آنجا میآمد. سه سالِ اول تا سوم ابتدایی را به آنجا میرفتم تا این که به خاطر دیدگاههای رایج اول انقلاب که همه چیز میبایست یکدست میشد و این حرفها، گند زدند به هیکل ادارهی آموزش و پرورش عشایری و عملا نظام مدرسه به هم خورد. از سال بعد، والدینام مرا فرستادند به مدرسهی دیگری و فرصت این که بیشتر با ارحام پولادیان همکلاس باشم و در درس خواندن با هم رقابت کنیم، پیش نیامد. راستی، ارحام فوتبالاش هم خیلی خوب بود.**
در آن سالهای تنگنا و شروع جنگ، از همان اول ابتدایی که بودم آزمایشگاه علوم داشتیم و با میکروسکوپ تجربهی کار کردن و دیدن پیدا کردم. مدرسهمان زمین بازی داشت، برنامهی نمایش فیلم برایمان میگذاشتند در یک سالن اجتماعات مبلهی درست و حسابی. کتابخانه داشتیم و معلمها به کتاب و روزنامه خواندن حتا عادتمان میدادند و همان وقتها، کلاس دوم که بودم، کتاب «درخت عناب خانم جان» از قدسی قاضینور را که میخواندم، در دلام هراسی میافتاد از زیرپلهی مدرسه که مثلا محل تنبیه و ترساندن بچههاست وقتی که شیطنت میکنند. امری که هیچ وقت شاهدش نبودم و چیزی در بارهی آن تنبیهات هیچ وقت بر من ثابت نشد در مدرسهی عشایری.
آن روزها که مدارس دوشیفته و کمکم سهشیفته میشدند و تشکیل کلاسهای درس توی چادرهایی که در حیاط مدارس میزدند، داشت رایج میشد، صبح و عصر به مدرسه میرفتیم یکسره. صبحها سه تا کلاس داشتیم از هشت تا یازده و نیم با دو تا زنگ تفریح که فرصتی بود برای با بچهها دنبال هم کردن، بالا بلندو بازی کردن، شش خانه پریدن و حیران گوش دادن به ترکی و لری بر و بچههای عشایر، که فارس بودم. عصرها هم دو ساعت کلاس داشتیم. سال اول آقای فریدونی معلمام بود که چون کت و شلوار کودکانهیی اما همرنگ و شبیه به او برایام خریده بودند، یک حس همذاتپنداری خوبی با او داشتم و بچهها هم بهام میگفتند آقا معلم کوچولو. سال بعد خانم مهتاب با آن شلیتهی قشقاییاش و تور زیبایی که بر سر میانداخت و عاشقاش بودیم همهی همکلاسیها، و سال سوم هم خانم سهامی که دیگر شهری شده و مانتو و روسری میپوشید، معلمام بودند. در کلاس دوم خانم معلمی هم داشتم به نام خانم ترکنژاد که خوزستانی - فکر کنم آبادانی - بود و از اولین مهاجران جنگ به شیراز. خیلی مهربان و دوستداشتنی، و در راستای اقدامات انقلابی، جداگانه درس دینی و پرورشی بهمان میداد. بعدها شنیدم که در اثر تصادفی از دنیا رفته است، اما به صحت خبر اطمینانی ندارم. (امیدوارم خبر ناراستی بوده باشد!) خانم سهامی دو تا دختر داشت: سیما و سهیلا، که سیما از من بزرگتر بود اما با سهیلا همسن و همکلاسی بودم. اگر کسی مناسبات مادر و فرزندیشان را موقع خانه رفتن نمیدید، با آن جذبه و جدیتی که خانم سهامی سر کلاس داشت، مگر کسی بو میبرد که دخترش هم در همان کلاس است؟ نه، ... اشتباه کردم. وقتی خانم سهامی معلمام بود، دیگر با سهیلا در یک کلاس نبودیم. آری، دیگر کلاسهامان را که مختلط بود در سال اول و دوم، به برکت انقلاب و فرآیند صیانت از ناموس دین و مسائلی از این دست، درست یادم نمیآید از وسطهای سال دوم یا از ابتدای سال سوم، جدا کرده بودند: پسرانه، دخترانه و این شد که سهیلا در سوم دخترها درس میخواند و من در سوم پسرها. بعد از منحل شدن ادارهی عشایری هم که کلا مدرسه پسرانه شد. انگاری دخترهای عشایر میرفتند بر دست مادرشان گلیم و جاجیم میبافتند و یاد میگرفتند چه طور از ده یازده سالهگی نوک پستان به دهان نوزادشان بگذارند، بهتر بود. آخر، به جوانان غیور عشایر در جنگی که به درازا میکشید، سخت نیاز بود. بگذریم از این حواشی که به مدرسه دیگر ربط ندارند.
آری، در سال اول تحصیل من، خانم ناظمی بود که با کت و دامن وقتی روی پلههای ورودی کریدور میایستاد، از ته حیاط مدرسه مثل یک سرباز صفر که بو کشیده حضور سپهبدی را از چندصد متری، حساب میبردیم ازش. حساب که نه، یک جور احترام خاص بود، از بس که ابهت و شکوه داشت آن زن. آن خانم محترم که بود؟ همسر آقای محمد بهمنبیگی بزرگ! و آن اسم برای همهی بچهها و بزرگترهای مدرسه، از دربان و سرایدار بگیر تا دانشآموز و معلم و مدیر، یک جایگاهی داشت مثل همان که کمال آتاترک برای ملت همسایه.

من که عشایر نبودم به یمن همکاری بابابزرگام با ادارهی عشایری و دوستیاش با آقای بهمنبیگی، به آن مدرسه میرفتم. دایی کوچکام هم همین طور. آن دوستی، سبب شده بود تا مستقیم و غیرمستقیم کارهای آن مرد بزرگ بشود تجربهی زیستهی من و چه اقبالی که داشتم، برای همان سه سالِ کودکانه. یادش به خیر! هم یاد آن سالها هم یاد آن مدرسه هم یاد آقای بهمنبیگی، که همهشان خاکستر شدهاند و مردهاند حالا!
پانویسها:
* در بارهی دایی کوچکام بعدتر خواهم نوشت. یک جورهایی سالهای کودکی و نوجوانیام را با او گذراندهام و دوست بودهایم سالهای سال.
** سالها بعد که در دبیرستان و به طور اتفاقی باز با هم همکلاس شدیم، دیگر از آن دوستی کودکانه خبری نبود. یک جور حجب نوجوانانه مانع میشد تا به روزهای قدیم برگردیم. دیگر رقابتی در کار نبود، اما یادم هست که همچنان ارحام خوب فوتبال بازی میکرد.
پینوشت:
حواستان هست، این مرد بزرگ که معلمی کمنظیر هم بود، درست در آستانهی روزی که به نام معلم معروف است، درگذشته است؟
12 اردیبهشت 1389
خوراك وبلاگ
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر نشانی وبلاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.



نظر خوانندهگان:
جالب بود و البته خواندنی، اما یک توصیه: نگذار هر بار نوشتنت آخرین باری باشه که در مورد یک دوره ی خاص می نویسی، می دونی فایده اش چیه؟ آن وقت راحت به موضوع اصلی می پردازی و حاشیه ها هم در خدمت متن قرار می گیره چون نگران نگفتن ها نخواهی شد! شاید وقتی دیگر و نگاهی دیگر به خاطرات همان دوره!
درود بر شهاب عزیز و نازنین
دلتنگیهایت را زیبا نوشتهای و با لذت خواندم.
دلم برایت تنگ شده و امیدوارم که سفری بیایی این طرفها.
One my friend are hired by cheap custom writing company! So, he argues that it should be worth to get essays at famous papers writing company.