يك اعتراض: كمينهی حقوق انسانی ما!
به جز يكی دو مراودهی مطبوعاتی در سالها قبل، هيچ سر و كار مستقيمی با حسين درخشان نداشتهام. حداكثر خوانندهی وبلاگاش بودهام كه گاهی لينكهای جالبی را در آن رد میگرفتم و بيشتر هم از اظهار نظرهای مدعيانهاش، كه در هر عرصهيی نخود آش میشد، تعجب میكردم كه چهطور يك نفر آدم تقريبا در سن و سال من میتواند اين همه اعتماد به نفس كاذب بالايی داشته باشد. به هر حال، قصدم داوری در بارهی شخصيت او نيست، اما اين واقعيتیست كه ديدگاههايش را نمیپسندم و همراهیاش نمیكنم.
بعد از اين پيشدرآمد، میخواهم بگويم حالا كه به ايران برگشته و بازداشت شده، هرچند ممكن است به روايتی اين بازداشت تعطيلاتی برای تخيلهی اطلاعاتی او و تنظيم سناريوهای فشار بر اهالی جامعهی اينترنتی ايران باشد، ولی به شدت با اين رفتار ناقض حقوق بشر و آزادی بيان از سوی سيستم اطلاعاتی – قضايی حكومت مخالف هستم، چه از بابت نقض حقوق اجتماعی و شهروندی حسين درخشان چه به دليل تنظيم طرح و برنامهی توطئهآميزی كه آيندهی فضای مجازی ايرانيان را بيش از پيش تهديد و تحديد میكند.
به همين دليل، به عنوان سكنهيی از جامعهی مجازی و يك شهروند ايرانی، با تأكيد به عنوان يك روزنامهنگار، نامهی محكوميت بازداشت او را امضا كردهام و از ديگر اهالی اينجا هم میخواهم كه نسبت به اين موضوع بیاعتنايی نكنند.
همين!
۲۹ آذر ۱۳۸۷
خوراك وبلاگ
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر نشانی وبلاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.



نظر خوانندهگان:
سلام شهاب جان. خیلی وقت بود می خواستم بیام بازدید پس بدم و احوالپرسی وقت نمی شد. احوال و اوضاع چطوره؟ شیراز هستی؟ ایام به کام هست؟
مستر شهای من هم همین را امضا کردم که از اتاق فرمان خبر رسید که پست ...در شهر هرآنچه هست گیرند لابد! را بردارم پاک کنم و برم ماستم را بخورند... منم دلایل شما را داشتم... ولی اینا هی میگن برو بچچه کی تو رو آدم حساب می کنه و از این حرفا و بعدشم ... اصلنم هیچی...خوب شد نوشتید.
ما از همین جا محکوم می کنیم.
قبول؟
سلام آقاي مباشري
حال شما چطور است؟ من مريم تاج الدين هستم.امروز شما را دوباره پيدا كردم و خوشحالم.
از انتشار شعرهايم بي خبر بودم. به هرحال متشكرم. از دوستان ديگر چه خبر ؟ شما خودتان هنوز "رنگ كلمه" هايتان شاعرانه هست ؟
موفق باشيد.
به اميد ديدار...
آه، در ایثار سطح ها چه شکوهی است !
ای سرطان شریف عزلت!
سطح من ارزانی تو باد!
یک نفر آمد
تا عضلات بهشت
دست مرا امتداد داد.
یک نفر آمد که نور صبح مذاهب
در وسط دگمه های پیرهنش بود.
از علف خشک آیه های قدیمی
پنجره می بافت.
مثل پریروزهای فکر، جوان بود.
حنجره اش از صفای آبی شط ها
پر شده بود.
یک نفر آمد کتاب های مرا برد.
روی سرم سقفی از تناسب گل ها گشید.
عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد.
میز مرا زیر معنویت باران نهاد.
بعد، نشستیم.
حرف زدیم از دقیقه های مشجر.
از کلماتی که زندگی شان ، در وسط آب می گذشت.
فرصت ما زیر ابرهای مناسب
مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه
حجم خوشی داشت.
نصفه شب بود، از تلاطم میوه
طرح درختان عجیب شد.
رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت.
بعد
دست در آغاز جسم آب تنی کرد.
بعد در احشای خیس نارون باغ
صبح شد.
(سهراب)
وبلاگش به صورت ایمیل برام ارسال می شد لحن وشیوه تحلیل اش رو نمی پسندیدم ولی در مورد اتفاقی که براش
افتاد موافقم با شما...
سلام بر شهاب عزيز
از بس پيوسته مرا با ايميلهايت يادآوري ميكردي براي بروزرساني فروغ، بدعادت شدم و اينبار كه ايميل نفرستادي پاك يادم رفت. البته بيماري هم مزيد بر علت شد. در هر صورت، دوست دارم مثل هميشه مرا دريابي.
قربانت
نعمت حقیقی فیلمبردار بود نمیدونم چرا آقام سیا نوشته بود طراح صحنه و لیاس
سلام