سبز، خون، سحر و آذين عزيز!


the-greens.jpg

چند پرده از بيستمين روز خرداد:
1
هنوز ظهر نشده. دارم در خيابان ملاصدرا به سمت دكه‌ی روزنامه‌فروشی آقا سيروس می‌روم تا «نگاه نو» و «آيين» را بخرم. در راه كه می‌روم، دختر جوانی كه از روبه‌رو می‌آيد، با لب‌خند دستان‌اش را با نشان پيروزی روبه‌رويم بالا می‌آورد. من هم جواب‌اش را می‌دهم و خودآگاه می‌شوم نسبت به مچ‌بند سبزی كه چه‌گونه باعث شده لب‌خند به چهره‌هامان بازگردد و اميدوار شويم. يادم به غروب روز قبل می‌افتد، وقتی كه در چهار راه گمرك دو تا ماشين سبز با هم تصادف كردند. بی آن كه راننده‌ها جار و جنجال و فحش و فضيحت راه بيندازند، به هم لب‌خند زدند و آنی كه ماشين‌اش آسيب ديده بود، به طرف مقابل گفت: «سرت سلامت!» و راه‌شان را گرفتند و رفتند. در مرور اين خاطره بودم كه ديدم دستی كه آن هم سبز بود بر شانه‌ام هست و می‌گويد: «يا حسين!» اين روزها چه مذهبی باشی چه نباشی، اين شعار و امثال آن سبز بودن‌ات را يادآور می‌شوند.*
راستی، «آيين» هنوز توزيع نشده در شيراز، اما «نگاه نو» اين شماره ويژه‌ی «پرويز دوايی»‌ست كه «سبز پری»اش را بسيار دوست دارم بخوانم.

2
بعد از آن كه ساعاتی از عصر و غروب را نشسته در كنار حوض ماهی سعديه و در نمايش‌گاه عكس «سفر»، دست‌آورد گروه 88، گذراندم، از اين طرف و آن طرف می‌شنيدم كه شيراز التهاب خونينی داشته است. شيراز كه می‌گويم، همين جايی كه من هم در آن بودم و نبودم. بودن‌ام كه يك واقعيت جغرافيايی بديهی و نبودن‌ام به خاطر غيبت از جمع زنجيره‌ی سبزی كه داشت با چوب و چماق از هم می‌گسيخت. در همين ميانه، توان برق گوشی تلفن هم‌راه‌ام هم تمام شده بود و چه دوستان خوبی كه نگران‌ام شده بودند.
به هر حال، وقتی از تنها راه ناگزير به سوی خانه می‌رفتم، می‌ديدم كه چه‌گونه مزودرانی چوب به دست، با آرايش و رفتاری فاشيستی، با گرو گرفتن پرچم ايران و سوار بر نيسان‌های آبی‌رنگ‌شان، خيابان‌های شيراز را اشغال كرده‌اند. بی‌قرار بودم. دل‌ام در جای خود نمی‌توانست آرام بگيرد. می‌خواستند سايه‌ی پيروزی به مدد ارعاب را همه‌جاگير كنند، اما غافل از اين كه سبزها سخت اميدوارند. اگر سبزها قداره‌بندی نمی‌كنند، نشان از جا زدن‌شان نيست. ايشان با باور به كرامت انسانی راه خود باز می‌كنند.
در راه با يكی چند تا شان حرف زدم و بحث كردم. برخی‌شان شرم‌سار بودند كه در جمعی هستند كه قاطبه‌اش اوباش اند. اين‌ها را به شرف رأيی كه می‌دهند، هش‌دار دادم و مسؤوليت‌شان. برخی ديگر وقيحانه، حضور سبز مادر شصت‌ساله‌ام را در اين زنجيره يا دروغ می‌دانستند يا عمله‌ی اغتشاش. خوب، اين‌ها را بايد واگذاشت تا در نهايت كور و كری‌شان و حكايتِ «و هم لايعقلون»‌شان دست و پا بزنند.

3
دروغ‌گو را ديدم كه انگار سكرات موت‌اش را سخت دست و پا زنان می‌گذراند. بيست دقيقه را چه حقيرانه به تكرار دروغ‌های وقيحانه‌اش گذراند. بی‌خيال شدم - هرچند خيلی برآشفته بودم – و رفتم با دوست مهربانی گپ‌زنان دل‌ام را آرام كردم. شب از نيمه گذشته بود و می‌دانستم اندكی بعد در آستانه‌ی سحر!

پی‌نوشتی از صبح پنج‌شنبه:
صبح خانمی ناشناس به‌ام تلفنی تماس گرفت و بعد از آن كه مطمئن شد كه هستم، بی هيچ مقدمه‌يی گفت: «من از شما پرونده‌يی دارم در باره‌ی يك خانمی كه شما در هشت نه ساله‌گی با او روزها رابطه و آمد و شد داشته‌ای. بگم؟ بگم؟» من كه تا اين‌جا صبر كرده بودم، گفتم: «بگو! بگو! آذين عزيزم ...» و از خنده ولو شدم. می‌دانيد او كيست، او همانی‌ست كه «خاطره‌ی كودكانه»ام را ساخته است.
می‌دانيد، حالا می‌دانم او كجای اين كره‌ی خاكی‌ست و اين كه، او هم سبز است!

* شايد هنوز منتقدانی باشند كه متهم‌ام كنند به رفتار احساسی. خيالی نيست. من بيش از هر چيزی پيش خودم مسؤول‌ام. مسؤول به اين كه انديشه‌ام را بازی‌چه‌ی هيجان نكنم. من با انديشه و آگاهی به اين رسيده‌ام كه واقع‌گرايانه راه تدريجی حركت به مقصد بر آوردن مطالبات و خواسته‌های مدنی‌ام را در انتخاب سبز ميرحسين موسوی بجويم.

پانويس:
اصل عكسی كه می‌بينيد، برگرفته از خبرگزاری فارس است.

۲۱ خرداد ۱۳۸۸





نظر خواننده‌گان:


hamidreza  [www] :   (پنج‌شنبه، ۲۱ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰:۲۳ بعدازظهر)

سلام . امیدوارم برای همیشه از این همه وحشیگری و زشتی رها بشویم .

یا حسین


آرتمیس  [www] :   (پنج‌شنبه، ۲۱ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰:۲۵ بعدازظهر)

دوستت دارم شهاب عزیزم و خوشحالم که دوستی مثل تو آگاه و با احساس دارم....خیلی خیلی


بیگانه  [www] :   (پنج‌شنبه، ۲۱ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۵:۰۳ بعدازظهر)

دوست داشتم سنگی که از کنار سرم گذشت کمی اینطرف تر به من میخورد تا من هم با آنهایی که در راه هدفشان خون ریختند همدرد شوم و شیرینی پیروزی برایم گوارا تر.حیف که نخورد.


حسین صاحب دیوان  [www] :   (پنج‌شنبه، ۲۱ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۷:۴۸ بعدازظهر)

امروز آن قدر خوشحال شدم که گمانم تا یک هفته انرژی داشته باشم. عجب روز خوبی بود. :)























Entry Feed خوراك وب‌لاگ

هرگونه نقل قول از مطالب اين وب‌لاگ تنها با ذکر نشانی وب‌لاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وب‌لاگ ندارد.